تبليغاتX
معبر نور

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

گزيده ای از زندگی سردار شهيد شوشتری

سردار سرتيپ پاسدار نور علي شوشتري در سال 1327 در روستاي سر ولايت شهرستان نيشابور به دنيا آمد.

فارس: سردار شوشتري كه در پي يك حادثه تروريستي صبح امروز به درجه رفيع شهادت نائل آمد، بارها در بين همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در ميدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تكه تكه شود.

سردار سرتيپ پاسدار نور علي شوشتري در سال 1327 در روستاي سر ولايت شهرستان نيشابور به دنيا آمد.

 

 

 


بنابراين گزارش، وي كه از فرماندهان پر افتخار و يارگاران نامدار دفاع مقدس محسوب مي شود در دوران قبل از انقلاب با ارادت ويژه اي كه نسبت به مقام معظم رهبري حضرت آيت الله العظمي خامنه اي داشت و به طور مرتب در جلسات ايشان شركت مي نمود و بدين طريق با فضاي مبارزه ارتباط داشت. در دوران بعد از انقلاب و مخصوصاً در زمان دفاع مقدس نيز در عمليات هاي مختلف - خصوصاً در جبهه جنوب - حضور فعال داشت.

سردار شوشتري كه افتخار همرزمي شهيدان بزرگواري همچون شهيد باكري و شهيد برونسي را در كارنامه زرين خود دارد در اكثر عمليات ها با مسئوليت هاي مختلف به ويژه فرماندهي محورهاي عملياتي حضوري فعال داشت كه هفت بار جراحت شديد و تحمل رنج و درد ناشي از آن ماحصل اين حضور فعال و مخلصانه بود و بدين ترتيب افتخار جانبازي را چون برگ زرين ديگري براي كتاب زندگي سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.

با وقوع عمليات مرصاد وي به توصيه مقام معظم رهبري مسئوليت اين عمليات غرور آفرين را بر عهده گرفت و به نقل از شهيد صياد شيرازي فرماندهي خوبي از خود به نمايش گذاشت تا جايي كه در تماس مرحوم حاج سيد احمد خميني با وي و ابلاغ گزارش پيشرفت عمليات توسط آن مرحوم به امام خميني (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتري مي فرمايند: "در اين دنيا كه نمي توانم كاري بكنم. اگر آبرويي داشته باشم در آن دنيا قطعاً شما را شفاعت خواهم كرد. "

فرماندهي لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشيني فرمانده نيروي زميني سپاه بخشي از مسئوليت هاي اين فرمانده بزرگ و شهيد والا مقام است. وي از اول فروردين 88 نيز با حفظ سمت، فرماندهي قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق گرديد با تلاشي پيگير و مجاهدتي خستگي ناپذير ايجاد اتحاد بين طوايف شيعه و سني را در اين استان به افتخارات خود بيفزايد.

سردار شهيد نورعلي شوشتري كه سال هاي متمادي منصب خادمي افتخاري بارگاه ملكوتي امام رضا را نيز عهده دار بود بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در ميدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تكه تكه شود.

سردار شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و فرمانده قرارگاه قدس كه در تدارك برگزاري همايش وحدت سران طوايف در استان سيستان و بلوچستان بود صبح امروز در اقدامي تروريستي به فيض شهادت نائل آمد.

 

نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 22:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

متن ذيل  مصاحبه روزنامه اطلاعات با بنده حقیر است كه جهت آگاهي شما در ج مي گردد
كپ تلفني با جانمراد احمدي نويسنده وپژوهشگر دفاع مقدس
بايد از دفاع مقدس شفاف گفت و نوشت
 اشاره:

ايذه را اگر رفته باشي حتماً دريافته‌اي كه مردماني بزرگ دارد. آدمهايي اصيل و بي‌ادعا. حالا اگر اين «جانمراد احمدي» كه فقط دو عنوان از كتاب‌هايش روي هم سيزده نوبت تجديد چاپ شده‌اند در پاسخ به سؤال من كه پرسيده‌ام نقطه آرماني‌اش در نوشتن از هشت سال عاشقي كجاست، جواب مي‌دهد: «من كمترين در ميان كمترين‌ها هستم»؛ بگذاريد به حساب تواضع خاص اهالي ايذه. جانمراد احمدي اگرچه در هشت نه سالگي از روستايي در ايذه كوچ كرده به اصفهان و حالا يك اصفهاني به حساب مي‌آيد، اما هنوز خصلت و مرام آن ديار را با خود دارد. ديار مردماني كه آب نيسان خورده‌اند و سر بر آستان بندگي حق بر سجده نهاده‌اند.

«تمناي شهادت» اولين اثر منتشر شده از جانمراد احمدي است كه در چهلمين روز شهادت سردار سرلشكر شهيد حاج احمد كاظمي منتشر شد و از قضا اولين كتاب درباره آن بزرگمرد بود و تاكنون هشت نوبت تجديد چاپ شده كه با توجه به مدت كوتاه انتشار آن به نوبه خود يك اتفاق مبارك است. «ما اهل اينجا نيستيم» هم پنجمين چاپ خود را پشت‌سر مي‌گذارد. آن هم به عنوان يكي از كتب برگزيده و منتخب توسط سازمان نشر و حفظ آثار سپاه.

«شير شب‌هاي شلمچه» كه دربارة سردار شهيد شاهمرادي است و چند كتاب ديگر، بقيه آثار اين سرباز سپاه اسلام را شامل مي‌شوند كه وقتي از حاج‌احمد كاظمي حرف مي‌زند غبطه مي‌خوري، از بس قشنگ حاج احمد را برايت به تصوير مي‌كشد.... 
امير حسن انبارداران

***

* سلام، احوال داداش؟

ـ خيلي مخلصيم حاجي، به پاي شما كه نمي‌رسد.

* زنگ زدم براي گپ تلفني، چي شد كه آمدي پاي كار نوشتن؟

ـ دست بردار، ما كه كاري نكرده‌ايم.

* همين تمناي شهادت كه هشت بار تجديد چاپ شده خيلي كار است.

ـ نه، مال ما نيست. همه‌اش مال حاج احمد [كاظمي] است. اصلاً من هرچه دارم از تمناي شهادت حاج‌احمد است.

* حس و حال خودت را بگو از هنگام تولد كتاب؟

ـ لطف خود حاج احمد بود. تمناي شهادت روال ديگري در زندگي‌ام ايجاد كرد.

* چه روالي؟

ـ چطور برايت بگم... ببين... حسّ توانستن را در من ايجاد كرد. تمناي شهادت كه منتشر شد،‌ حس كردم مي‌توانم در اين حوزه فعاليت كنم.

* مي‌شود بگويم همان حسي كه هميشه در وجود حاج احمد كاظمي بود، در اين كتاب متبلور شد؟

ـ احسنت... دقيقاً همين‌طور است. راستش را بخواهي در روزهايي كه من پيگير آماده‌سازي و انتشار كتاب بودم، خداوند فرزند دختري هم نصيبم كرد. شايد از نظر خيلي‌ها بي‌رحمي باشد اگر بگويم من اصلاً نتوانستم پيگير امور تولد فرزندم باشم. اصلاً من متوجه نشدم دخترم كي و چگونه به دنيا آمد.

* حاج احمد كاظمي را چند تا دوست داري؟!

ـ زنده كه بود فقط يك آرزو داشتم؛ اين كه بتوانم دستش را ببوسم. حس عجيبي نسبت به او داشتم. نمي‌دانم مي‌شود اين حس را منتقل كرد يا نه. تصور كن كه چگونه از ته دل «آقا» را مي‌خواهيم. من چنين حسي را نسبت به حاج احمد هم داشتم. شايد تعبير قشنگي نباشد اگر بگويم او را مي‌پرستيدم.

* توانستي دستش را ببوسي؟

ـ نه، موقعي كه يكي از رزمايش‌ها بود نزديكش شدم اما نشد، و اين آرزو روي دلم ماند. حاج احمد آدم عجيبي بود.

* عجيب بود يعني چه؟

ـ زميني نبود. در ميان نزديكترين نزديكانش هم غريب بود. من هميشه دلم براي غربت او مي‌سوزد.

* از غريبي‌اش بگو!

ـ خيلي‌ها با او كنار نمي‌آمدند. روالي كه داشت براي خيلي‌ها نامأنوس بود.

* زمان جنگ يا بعد از آن؟

ـ هميشه، حتي تا قبل از شهادتش، حتي حالا.

* در چه زمينه‌اي؟

ـ ببين... نوع نگاه حاج احمد در مديريت جنگ خيلي برجسته بوده. توجهي كه او مثلاً به بيت‌المال داشته مي‌تواند، يك راهبرد براي زندگي آدمها باشد.

* پس نتيجه مي‌گيريم با شهادت به مرادش رسيد؟

ـ نه، كمترين مزد حاج احمد شهادت بود. البته شهادت نهايت آرزوي او بود.

* خودش اين را گفته؟

ـ بيشتر از اين هم گفته.

* عبارت قشنگي در اين باره از او سراغ داري؟

خيلي معروف است، وقتي مي‌گويد حاضرم تمام دنيا را بدهم اما بروم پيش شهدا.

* چه وقت با او آشنا شدي؟

ـ وقتي فرمانده لشكر نجف اشرف شد، افتخار كردم كه سرباز او هستم.

* خاطره‌اي ناب هم داري از او؟

ـ تازه فرمانده‌مان شده بود كه يكي از خاطراتش را با عنوان «سرخ است هنوز راه شهدا» آماده كرديم و فرستاديم در روزنامه‌اي چاپ شد. وقتي برايش برديم كه بخواند در حاشيه‌اش نوشت: خدا از ما بپذيرد.

* موقع شهادتش كجا بودي؟

ـ از اصفهان آمده بودم تهران و دنبال امور فرهنگي لشكر بودم. شيخ حسين ذكريايي زنگ زد و گفت كه حاج احمد پريد! باورم نشد. رفتم دفتر ميقات سراغ حاج سعيد قاسمي و همكارانش. ديدم آنها در حال آماده‌سازي امور مربوط به حاج احمد هستند. باورم شد، اما باز دلم نمي‌خواست باور كنم.

* نقطه آرماني تو براي نوشتن از شهدا و دفاع مقدس كجاست؟

ـ من كه در فضاي موجود عددي نيستم.

* اين شكسته نفسي تو پشت مرا به خاك ماليد!

ـ جدي حرف مي‌زنم. دعا كن در همين مسيري كه هستم باشم و طوري عمل كنم كه حضرت «آقا» رضايت داشته باشند.

* فكر مي‌كني الآن شرايطي كه براي دفاع مقدس ما در بخش مكتوب رقم مي‌خورد مورد رضايت معظم‌له هست؟

ـ اصلاً! ما ده درصد از توصيه‌هاي حضرت «آقا» را هم عمل نمي‌كنيم.

* چه بايد كرد؟

ـ توي جلسه‌اي به همين مناسبت گفتم اگر سخنان مقام معظم رهبري را دسته‌بندي كنيم و اندازه بگيريم متوجه خواهيم شد كه سخنان و رهنمودهاي ايشان درخصوص دفاع مقدس و شهدا و ايثارگران سهم عمده‌اي دارد. حالا بايد از خودمان بپرسيم كه آيا ما به اندازه بزرگي اين سهم، عمل كرده‌ايم؟

* عمل كرده‌ايم؟

ـ گفتم كه! ده درصدش را هم عمل نكرده‌ايم. اصلاً فضاي اين موضوع خيلي مناسب نيست. الآن بعضي كتاب‌هاي دفاع مقدس هم كه چاپ مي‌شود غربت خاص خودش را دارد.

* مثلاً؟

ـ همين چند روز قبل با يكي از بچه‌هاي تفحص شهدا حرف مي‌زدم، مي‌گفت اين خاطراتي كه از من در آن كتاب آمده زمين تا آسمان متفاوت است با گفته‌هاي خودم!

* چه بايد كرد؟

ـ بايد مسائل دفاع مقدس را شفاف براي مردم گفت و نوشت.

* تو مي‌نويسي؟

ـ براي همين پاي كارم.

* قشنگ‌ترين كتابي كه خوانده‌اي و همين ويژگي‌ مطلوب را داشته است؟

ـ دا. جالب است برايت بگويم كه اين كتاب را خانوادگي خوانديم!

شب‌ها مي‌نشستيم دور هم، بخشي را من مي‌خواندم و خانواده مي‌شنيدند، بخشي را همسرم مي‌خواند و بخشي را هم پسرم، و بقيه آن را مي‌شنيديم.

* ديگر؟...

ـ مناجات‌هاي دكتر چمدان را هم اخيراً دوباره خواندم، عجيب تكانم داد.

* دلت مي‌خواست جاي كدام شهيد باشي؟

ـ من كه لياقت اين حرف‌ها را ندارم...

* اين شكسته نفسي تو مرا له كرد!

ـ خب بنويس جاي شهيد «محمود عزيز اللهي» كه فيلمش را تلويزيون زياد نشان داده. همان نوجوان پانزده ساله‌اي كه در زمان جنگ با آن سن كم به همه توصيه مي‌كند اگر حرف امام (ره) را گوش كنيد، هيچ مشكلي پيش نمي‌آيد.

اين فهم آن نوجوان براي هميشه مرا حيران كرده است.

* با اين اوصاف علم بهتر است يا ثروت؟!

ـ همت بلند دار كه مردان روزگار، از همت بلند به جايي رسيده‌اند.

* نمونه عيني‌اش را بگو كه الآن مي‌شناسي.

ـ شايد راضي نباشد بگويم اما برادر بزرگم آقاي رجبعلي رحيمي كه تمام آثار من مربوط به ايشان است و فقط اسم من پاي آثار مي‌آيد، يك شهيد زنده است با همتي و منشي والا.

* يك دعا!

ـ خدايا به ما توان آن بده تا در اطاعت كامل از رهبر معظم انقلاب بكوشيم و همواره در مسير انديشه ايشان حركت كنيم.

* و حرف آخر؟

ـ حرف اول و آخر من همين است... حاج احمد...

لينک خبر: http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009\\07\\07-14\\15-21-51.htm
منبع خبر: اطلاعات
زمان خبر: سه شنبه 23 تير 1388     ساعت: 21:52:31
نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 22:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

مسوول ستاد كنگره شهداي استان اصفهان:

انتشار خاطرات سه فرمانده آزاده عمليات خيبر

مسوول ستاد كنگره شهداي استان اصفهان از تدوين كتاب «سه روايت از خيبر» درباره خاطرات سه فرمانده آزاده لشكر نجف اشرف در عمليات خيبر به نام‌هاي؛ فضل‌الله نجفيان، حسين ابوشاهي و مرتضي بختياري، توسط جان‌مراد احمدي خبر داد. اين كتاب به همت ستاد كنگره شهداي استان اصفهان تا پايان سال جاري منتشر مي‌شود. رجبعلي رحيمي، مسوول ستاد كنگره شهداي استان اصفهان اظهار داشت:


مسوول ستاد كنگره شهداي استان اصفهان از تدوين كتاب «سه روايت از خيبر» درباره خاطرات سه فرمانده آزاده لشكر نجف اشرف در عمليات خيبر به نام‌هاي؛ فضل‌الله نجفيان، حسين ابوشاهي و مرتضي بختياري، توسط جان‌مراد احمدي خبر داد. اين كتاب به همت ستاد كنگره شهداي استان اصفهان تا پايان سال جاري منتشر مي‌شود.

رجبعلي رحيمي، مسوول ستاد كنگره شهداي استان اصفهان اظهار داشت: ستاد كنگره اين استان از سال 1374 فعاليت رسمي خود را آغاز كرده است. نخستين اجلاسيه كنگره شهداي استان اصفهان، سال 1375 در دانشگاه اصفهان برگزار شد و دومين اجلاسيه، سال 1390 برپا مي‌شود.

وي افزود: استان اصفهان داراي 23 هزار و 500 شهيد جنگ تحميلي در 25 شهرستان است كه تاكنون يادواره‌هاي منطقه‌اي بسياري براي آنان برگزار شده و ستاد كنگره شهداي استان بيش از 80 عنوان كتاب با موضوع زندگي‌نامه و خاطرات شهدا منتشر كرده است. براساس پيش‌بيني‌ شوراي سياست‌گذاري و بررسي كتاب ستاد كنگره، تا سال 1390 و همزمان با دومين اجلاسيه شهداي استان اصفهان، تعداد اين آثار به 100 عنوان مي‌رسد.

مسوول ستاد كنگره شهداي استان اصفهان يادآور شد: نشست‌ «هم‌انديشي نويسندگان دفاع‌مقدس» با هدف آسيب‌شناسي ادبيات دفاع‌مقدس در حوزه‌هاي داستان و خاطره و حضور بيش از 150 نفر از نويسندگان اين استان، نيمه اول مهر ماه جاري در محل دايمي ستاد كنگره شهداي استان اصفهان برگزار مي‌شود.

وي از تدوين خاطرات سه فرمانده آزاده عمليات خيبر خبر داد و افزود: كتاب «سه روايت از خيبر» شامل خاطرات 3 تن از فرماندهان آزاده لشكر نجف اشرف در عمليات خيبر به نام‌هاي؛ فضل‌الله نجفيان، حسين ابوشاهي و مرتضي بختياري كه توسط جان‌مراد احمدي تدوين شده، به همت ستاد كنگره شهداي استان اصفهان منتشر مي‌شود.

نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 17:14 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم اسفند 1387

معرفی مناطق یادمانی دفاع مقدس1

                                               شهرک دارخوین

مگر می‌شود حرف از دفاع مقدس و شروع جنگ به میان آورد و نامی از شهرک دارخوین و حماسه خط شیر و نقطه دفع تجاوز و آغاز «عملیات فرماندهی کل قوا» نبرد. در جاده اهواز- آبادان که حرکت کنی 45 کیلومتر مانده به آبادان، یک شهرک مسکونی می‌بینی که متعلق به سازمان انرژی اتمی بود که به شهرک دار خوین شهرت یافت. این شهرک روزگار آغازین جنگ خط مقدم حماسه بود، اما پس از عقب راندن عراقی‌ها و به برکت خون‌های جاری شده بر زمین، شهرک به مکانی مقدس برای رزمندگان اعزامی از اصفهان تبدیل شد.

دارخوین چه شب‌هایی که شاهد سوز دعا و مناجات شهید ردانی‌پور بود و می‌توانی گوش بسپاری به طنین دل نواز عاشوراهایی که می‌خواند؛ سخن از کسی که بر شهرک دارخوین و ساکنان اهل دلش فرماندهی می‌کرد و آوازه رشادتش  در تاریخ دفاع مقدس جاودانه خواهد ماند.

شهرک دار خوین به یاد دارد صدای مناجات صبحگاهی به فرزندان با صفای خمینی در مسجد چهارده معصوم(ع) را که نماز شب را با زیارت عاشورا پیوند زده بودند و پس از نماز، با دعای عهد با امام زمان خویش میثاق می‌بستند و به سوی جبهه‌ها می‌شتافتند.

شهرک دارخوین نه تنها قدمگاه هزاران شهید بلکه قدمگاه بسیاری گم کرده راه‌هایی است که با چراغ هدایت قدم به خاک مصفای شهرک نهادند و از آنجا خود مشعل فروزان هدایت نسل‌های آینده شدند. دارخوین تنها خط آغاز دفاع مقدس، ایستگاه و استراحتگاه رزمندگان قبل و بعد از هر عملیات نیست؛ بلکه زخم خورده هواپیماهای ارتش بعثی و قتلگاه پاکان نیز هست. ساختمان‌های ویران شده بهترین گواه بر آبیاری این شهرک به خون عزیزان است.

شهرک دارخوین یکی از دردناک‌ترین صحنه‌های جنگ را به خود دیده است. دار خوین به یاد می‌آورد، آن روزی را که پدر و مادران بچه‌های رزمنده به دیدار فرزندشان آمده بودند و در آغوش فرزندان خود زیر بمباران هواپیمای عراقی به معراج رفتند و کربلایی دیگر بر پا کردند.

از صفحه ذهن شهرک دارخوین به ستون ایستادن رزمندگان و بازدید فرماندهانی همچون موحد، قوچانی، عرب و... از آنان و دویدن بچه‌های جنگ با شعارها و رجزهای زیبا هرگز محو نخواهد شد.

دژبانی شهرک دارخوین به یاد دارد دژبان‌هایی چون عبدالمجید ناجی را، که عاشق پرواز بودند. قرار شد که بچه‌ها در عملیات پرواز بودند. قرار شد که بچه‌ها در عملیات والفجر هشت شرکت کنند، گفتند: برادرش شهید شده و خانواده‌اش دیگر تحمل داغ او را ندارند. باید او را راضی کرد تا به عملیات نیاید، خیلی سخت می‌شد که کسی او را راضی کند. وقتی به او گفتند صلاح نیست به عملیات بیایی و او علتش را فهمید، خیلی راحت قبول کرد؛ به گونه‌‌ای که خیلی‌ها فکر کردند او از خدا خواسته بود تا به عملیات نیاید. اما جمله‌ای گفت که تا صبح عملیات هیچ کس معنایش را نفهمید. او به بچه‌ها گفت: فکر کرده‌اید می‌توانید جلوی خدا بایستید. رفت واحد دژبانی و ما رفتیم عملیات صبح عملیات و درست زمانی که گردان هنوز وارد عمل نشده بود و هیچ کدام از بچه‌ها به خیل شهدا نپیوسته بودند، خبر رسید شهرک دارخوین بمباران شده و دژبان شهرک، عبدالمجید ناجی به شهادت رسیده است.

نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 20:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

دوكوهه در نگاه شهيد آويني

يك بار ديگر ، سلام دوكوهه . دوكوهه ، تويك پادگان نيستي ، توقطعه اي از خاك كربلايي ، چرا كه ياران عاشورايي سيدالشهدا را به قافله او رسانده اي . دوكوهه در باطن تو هنوز راز اين روزهاي سپري شده باقي است ، مي دانم؛ اما ديگر خاك توقدمگاه اين كربلاييان آخرالزمان نيست . بعضي ها ما را سرزنش مي كنند كه چرا دم از كربلا مي زنيد و از عاشورا. آنها نمي دانند كه براي ما كربلا بيش از آن كه يك شهر باشد ، يك افق است ،يك منظر معنوي است كه آن را به تعداد شهدايمان فتح كرده ايم ؛ نه يك با ر و نه دو بار ، به تعداد شهدايمان . دوكوهه توخوب مي فهمي كه من چه مي گويم . تو با حاج همت ، با حاج عباس كريمي ، با چراغي ، با دستواره ، با اسكندري، عليرضا نوري ، وزوايي، وراميني ، رستگار ، موحد ، حاج مجيد رمضان ، صالحي ، حاجي پور و صدها شهيد ديگر انس داشته اي . تو كه بوسه بر پاي بسيجي ها زده اي ، تو كه با زمزمه شبانه آنها آشنا بوده اي ، تو كه نجواهاي عاشقانه آنها را شنيده اي تو كه معناي انسان را دريافته اي ، توخوب مي داني كه ما چه مي گوييم . آري تو ديگر در جست وجوي انسان نيستي ؛ تو يافتي آنچه را كه يافت نمي شود . روز اول سال 68 ، پادگان دوكوهه كمي تسكين يافته است . عده اي از دوستانش آمده اند تا گمشده خويش را در آنجا بجويند . در و ديوار ، ساختمان ها و راهروها بر سرجاي خويش باقي است واگر كسي نداند ، مي پندارد كه دوكوهه همه چيز را از ياد برده است . درها قفل است وآنها مي كوشند تا از هر راه كه هست ، يك با ر ديگرخود را به فضاي مالوف خويش برسانند . اما گم گشته در آنجا هم نيست . عالم محضر شهداست ، اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد و در برابر اين خلا ظاهري خود را نبازد ؟ زمان مي گذرد و مكان ها فرو مي شكند ، اما حقايق باقي هستند . شهيد حاجي پور زنده است ، من و تو مرده ايم . شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند . كاش ما در خيل منتظران شهادت باشيم . يادآوران در جست وجوي گمگشته خويش به اردوگاه كرخه مي روند . شعرشان اگر چه بس مغموم مي نمايد ، اما شعر مستي است . آنان را كه مي خواهند با نظر روانكاوانه در اين سرمستان ميكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشاني از يأس در آنان بجويند . يأس از جنود شيطان است واينان وارسته اند از آن جهاني كه در سيطره شياطين است . كرخه خرابات است واينان خراباتيانند و گريه ، آبي است بر دل هاي سوخته شان . گريه اوج سرمستي است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اينان نيز فاش بگريند . امام كو كه به تماشاي رهروان خويش بنشيند ؟ آري ، ما از اين موهبت برخوردار بوديم كه انسان ديديم . ما يافتيم آنچه را كه ديگران نيافتند . ما همه افق هاي معنوي انسانيت را در شهدا تجربه كرديم . ما ايثار را ديديم كه چگونه تمثل مي يابد. عشق را هم، اميد را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، كرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم و همه آنچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيده اند، ما به چشم ديده ايم. ما ديديم كه چگونه كرامات انساني در عرصه مبارزه به فعليت مي رسند . ما معناي جهاد اصغر و اكبر را درك كرديم . آنچه را كه عرفاي دلسوخته حتي بر سردار نيافتند ، ما در شب هاي عمليات آزموديم . ما فرشتگان را ديديم كه چه سان عروج و نزول دارند . ما عرش را ديديم . ما زمزمه جويبارهاي بهشت را شنيديم . از مائده هاي بهشتي تناول كرديم و بر سرسفره حضرت ابراهيم نشستيم . ما در ركاب امام حسين ( ع ) جنگيديم . ما بي وفايي كوفيان را جبران كرديم ... و پادگان دوكوهه بر اين همه شهادت خواهد داد . پادگان دوكوهه آخرين بار در عمليات مرصاد بود كه به پيمان خويش وفا كرد . يك با ر ديگر دوكوهه همه چهره هاي آشنا را ديد و همه عطرهاي آشنا را شنيد و با همه آنچه دوست مي داشت وداع كرد . دوكوهه ، با تو هستم : آيا مي دانستي كه اين آخرين وداع است ؟ منافقين مي پنداشتند كه آن عهد را كه تو بر آن شاهد بوده اي فراموش كرده ايم ، اما تو مي داني كه اين چنين نبود . همه دانستند . دوكوهه ، آيا بر قدم همه عزيزانت بوسه زدي ؟ آيا سعي كردي كه همه آن لحظات را به ياد بسپاري ؟ سعيد را به خاطر داري كه چه مي خواند ؟ براي امام مي خواند ، براي آن كه عاشقانه زيستن را به ما آموخت ، براي آن كه به ما آموخت حقيقت عرفان را كه مبارزه است ، براي آن كسي كه ما همه تاريخ انبيا را در وجود او تجربه كرديم . خداحافظ دوكوهه . ما مي دانيم كه تو از گواهان روز حشري و بر آنچه ما بوده ايم شهادت خواهي داد . تو ما را مي شناخته اي و رازدار خلوت ما بوده اي ؛ روزها و شب ها ، در حسينه ، در اتاق ها ، در راهروها و در زمين صبحگاهت . اين همه مغموم نباش دوكوهه . امام رفت ، اما راه او باقي است . دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند ونام تو و خاك تو و پرچم هايت مظهر عدالت خواهي شوند . دوكوهه ، آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي نيز باشي ؟ پس منتظر باش

نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 6:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم اسفند 1387

یاداشتهای زابران راهیان نور

بوستان شقايق ها

چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد

چه نكوتر آن كه مرغي ز قفس پريده باشد

دلم دوباره در صحن و سراي شلمچه پر مي زند، عطر استخوان هاي شهيدان مستم مي كند و زوزه بادهاي موسمي، مثل آواز خمپاره هاي سرگردان، نهيبم مي زند، ناگاه خود را در ميانه ي سنگري حس مي كند كه شب هايي برادران رزمنده در آنجا دعاي كميل مي خواندند و چه نيمه شبهايي كه در آن نماز شب مي خواندند، به ياد شهدايي كه در پرتو منورهاي آسماني، عقد اخوت مي خواندند مي گريم. باد هنگامه خونيني كه فلق شرمساري خود را از آن پنهان نكرد. همان واقعه اي كه غواصان لشكر. در دل آبهاي اروند با خون درهاي مكنون خود رقم زدند و طنين به خاك افتادنشان با موج هاي سركش اروند هم صدا شد.

شما اي سرفرازان ميهن اسلامي، شهداي گمنام طلائيه، شلمچه، اروند كنار و در يك كلام، سرداران شهيد، در وصفتان چه بگويم كه قابل باشد. وقتي به خاكريزهاي غم انگيز شلمچه و طلائيه مي نگرم ياد قامت هاي رشيدتان مي افتم. وقتي به پرواز پرنده اي زيبا بر لوح آبي آسمان كارون مي نگرم ياد عروج خونينتان مي افتم، وقتي دشت هاي سوخته و نخل هاي بي سر خرمشهر را مي بينم به ياد پيكرهاي بي سرتان زار زار گريه مي كنم نه براي شما كه حتي بي سر، سرفرازيد كه براي خودم كه سر شكسته ام، وقتي نظاره گر گلبرگ هاي سرخ گلزار شهداي هويزه مي شوم به ياد خون هاي پاك بر زمين ريخته ي شما مي افتم و گمنامي و مظلوميت زهرا(س) در ذهنم تداعي مي شود. دوست دارم به سان پروانه اي از يك شمع به شمع ديگر به پرواز درآيم تا آتشستاني از شور و شر را به پا كنم.

ياد و نام شما هنوز تسلي دهنده روح و جان خسته من است. اي شهداء، پرچمهاي رقصان در باد در هر كجاي ايران، نقشي از جنون و سماع عارفانه شما را به تصوير مي كشند. همزمان شما (( يا علي)) و هل من ناصر ينصرني)) گفته و در صددد احياي ياد شما هستند. كنگره يا شهداء، در شهرمان بهانه خوبي است براي بيان مظلوميت ها و گمنامي ها و غربت هايي كه بر شما رفته است.

... اينجا هر كس به گوشه اي خيره شده و به شما مي انديشد و زيبايي عروجتان، و من با اين قلم شكسته سطرهايي سرخ را به نام شما رقم مي زنم، به نام شما كه ستارگان جاودانسوز اين دياريد!

كجايند شور آفرينان عشق ...

اعظم محسني امجد

همدان


 

نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 20:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

سردار خیبر

دوران کودکي

 به روز 12 فروردين  سال 1334 هـ.ش در شهرضا در خانواده مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلاي معلي و زيارت قبر سالار شهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش کربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.

 محمد ابراهيم در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش استعداد فوق العاده اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.

 هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با کار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي آورد و از اين راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجهي مي کرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صميميتي که داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي بخشيد.

 پدرش از دوران کودکي او چنين مي گويد: «هنگامي که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، مي ديدم فرزندم تمامي خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگر شبي او را نمي ديديم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود.»

 اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي شد از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اين علاقه تا حدي بود که از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت کتاب آسماني قرآن را کاملا فرا گيرد و برخي از سوره هاي کوچک را نيز حفظ کند.

 دوران سربازي:

 در سال 1352 مقطع دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت و پس از اخذ ديپلم با نمرات عالي در دانشسراي اصفهان به ادامه تحصيل پرداخت. پس از دريافت مدرک تحصيلي به سربازي رفت- به گفته خودش تلخترين دوران عمرش همان دو سال سربازي بود – در لشکر توپخانه اصفهان مسئوليت آشپزخانه را به عهده او گذاشته بودند.

ماه مبارک رمضان فرا رسيد، ابراهيم در ميان برخي از سربازان همفکر خود به ديگر سربازان پيام فرستاد که آنها هم اگر سعي کنند تمام روزهاي رمضان را روزه بگيرند، مي توانند به هنگام سحري به آشپزخانه بيايند. «ناجي» معدوم فرمانده لشکر، وقتي که از اين توصيه ابراهيم و روزه گرفتن عده اي از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگي بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از اين جريان ابراهيم گفته بود: «اگر آن روز با چند تير مغزم را متلاشي مي کردند برايم گواراتر از اين بود که با چشمان خود ببينم که چگونه اين از خدا بيخبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدسترين فريضه دينمان را بشکنيم و تکليف الهي را زير پا بگذاريم.»

اما اين دوسال براي شخصي چون ابراهيم چندان خالي از لطف هم نبود؛ زيرا در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفکر و انقلابي مخالف رژيم ستمشاهي آشنا شود و به تعدادي از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست يابد. مطالعه آن کتاب ها که مخفيانه و توسط برخي از دوستان، برايش فراهم مي شد تاثير عميق و سازنده اي در روح و جان محمد ابراهيم گذاشت و به روشنايي انديشه و انتخاب راهش کمک شاياني کرد. مطالعه همان کتاب ها و برخورد و آشنايي با بعضي از دوستان، باعث شد که ابراهيم فعاليت هاي خود را عليه رژيم ستمشاهي آغاز کند وبه روشنگري مردم و افشاي چهره طاغوت بپردازد.

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 6:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

آستین خالی حاج حسین

عملیات کربلای ۵  یاد آور حماسه آفرینی حاج حسن خرازی است متن ذیل روایت شهید آوینی از این شهید عزیز است

اصفهان، اعزام رزمندگان‌
‌‌طینت مردم اصفهان با حب محمد و آل محمد صلوات‌الله علیهم قوام گرفته است و این حقیقتی است كه در طول جنگ روز به روز بیش از پیش به اثبات رسیده است.

                                           

لشكر مقدس امام حسین‌(ع) شهرت خطشكنی دارد و این نشان شجاعت و ایمان است كه بر تارك شهر اصفهان مي‌درخشد. شجاعتی كه ریشه در یقین داشته باشد، شجاعت حقیقی است و در سخت‌ترین شرایط نیز از دست نمي‌رود.

امروز بعد از یازده قرن كه از تولد آخرین حجت خدا در كره‌ی زمین مي‌گذرد، نشانه‌های صدق وعده‌های قرآن و احادیث ظهور بیش‌تری یافته است. عصر جاهلیت ثانی تاریك‌ترین روزهای خویش را نیز سپری كرده و این خود نشانه‌ای دیگر است. مگر نه اینكه فجر صادق هنگامی سر مي‌رسد كه شب كامل شده باشد؟

رایحه‌ی ظهور موعود دلِ شیفتگان حق را بي‌تاب كرده است و آنان را به صحنه‌ی حضور كشانده. اگرچه هنوز جراحتی كه از شهادت علمدار بر قلب لشكر امام حسین‌(ع) نشست ، تازه است، اما چه جای ماندن؟ آسمان اصفهان طلعت ستاره‌ای دیگر را جشن گرفته است و باران نور مي‌بارد. آب، آب است؛ خاك، خاك و شهر، شهر. افسوس كه چشم ظاهربین راهی به سوی باطن اشیا ندارد.

‌‌منزل شهید خرازي‌
‌‌در قلب شهر خانه‌ای است كه همچون قلب مي‌تپد و خون تازه مي‌سازد. اگر راهی پیدا كنی كه خود را به جذبه‌های حقیقی عشق بسپاری، مي‌بینی كه پاهای مشتاقت راه خانه‌ی حاج حسین خرازی را مي‌شناسد و تو را از میان كوچه‌پس‌كوچه‌ها به كانون جاذبه مي‌رساند.

چند قناری در قفسی درون یكی از اتاق‌های خانه این سو و آن سو مي‌پرند.

‌قناري‌ها سخن از حضور روح مي‌گویند و تو در اتاق حاج حسین، جای خالی او را باز مي‌یابی.

                                          
‌‌شلمچه، عملیات كربلای پنج‌
‌‌آخرین بار كه ما حاج حسین را دیدیم در عملیات كربلای پنج بود، در شرق ابوالخصیب.

وقتی از این كانال‌ها كه سنگرهای دشمن را به یكدیگر پیوند مي‌داده است بگذری، به فرمانده خواهی رسید، به علمدار. او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه مي‌گویم، چهره‌ی ریزنقش و خنده‌های دلنشینش نشانه‌ی بهتری است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 8:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

به یاد شهید میثمی

به یاد شهید میثمی                

چشمم که به آن سه جلد کتاب می افتد، می مانم از میثمی بنویسم یا از شوقم برای دیدن آن ها:

«یادگاران 5، کتاب میثمی، مریم برادران، انتشارات روایت فتح»

«چهل روز دیگر، کتاب شهید عبدالله میثمی به روایت همسر، مهر السادات معرک نژاد، شبنم غفاری، مؤسسه فرهنگی و هنری شهید آوینی»

«روح آسمانی، خاطراتی از شهید حجت الاسلام حاج شیخ عبدالله میثمی، مجید حسین زاده، معاونت امور مطبوعاتی و تبلغات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همکاری کمیته ی انتشارات کنگره ی بزرگداشت سرداران شهید استان تهران»

... و شاید کتاب های دیگر که از دسترس من دور مانده.

با خود فکر می کنم؛ چه عیبی دارد؟ حتماً روح شهید میثمی با آن بزرگی و آسمانی بودنش، خوشحال می شود که در کنار حرف از او، کمی هم از آنها در زنده نگه داشتن نام و یاد شهدا می کوشند بگوییم و یادی کنیم از مهربانی شان.

آن دوی دیگر را نمی دانم؛ اما «روایت فتح» به حق یکی از پرتلاش ترین و در عین حال موفق ترین مؤسساتی است که در این زمینه کوشیده و چه بسیار از این سری مقالات معرفی شهدا که به کمک اطلاعات جامع و جذاب کتاب های همین مؤسسه انجام نگرفته است. و حالا باز قلم خاطرات کوتاه این کتاب، آنقدر روان و شیواست که دیگر به خود اجازه ی دست بردن در آن را نمی دهم. این شما و این قطره ای از دریا؛ دریای «یادگاران» از «کتاب همت» گرفته تا «چمران»، «صیاد»، «باکری»، «زین الدین» و...

راستی چه خوش گفت که: «یادگاران میثمی قصه ی سادگی های زندگی او است».

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 22:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

شلمچه بامن سخن بگو

شلمچه بامن سخن بگو

آي شلمچه!

با توام،باتو اي قتلگاه خونين كربلاي ايران،با تو كه سالها صداي غرش هواپيما وانفجار گلوله ها خواب را ازچشم توگرفته بود.باتوام باتويي كه دلي پرازغم وچشمي پرازاشك داري .تويي كه سالهاگل لبخندبرچهره ات نشست.

                                                    

مي خواهم چند كلمه اي خودماني با تو درددل كنم.اما مي ترسم سكوت غمبارت را بشكنم وخلوت چندين ساله ات رابر هم بزنم وداغ  زخمهايت راتاره كنم ولي چه كنم.آخر،آدم در كنار توبيايد ودرددل نكند،مي شود؟اما اين را نيزباوركن اينها را كه مي نويسم يك ذره ازآن چيزهايي است كه تصميم داشتم با تو در ميان بگذارم آخرمي داني وقتي دركنار توقرار گرفتم تاب حرف زدن برايم نماند و هيچ چيز يادم نماند،اما شلمچه!

توازخيليها به لحظه هاي عروج بسياري ازشهدا نزديكتربودي،بگوآن لحظه هابربچه هاچگونه گذشت؟تواصلاً بگو وقتي قطرات خون بچه هاي بسيجي برريگهاي داغ تو مي ريخت،چطور تحمل مي كردي؟بگو حاج حسين كه دستش را قبلاًبه پيشوازفرستاده بود،وقتي پيكرسروقامتش برزمين تو افتاد آخرين جملاتي كه برزبان راند چه بود؟

نمي دانم«شاهمرادي»رابه ياد مي آوري يا نه ؟آخر چطور شاهد ريزش كوهي چون او بودي ؟مي داتم مي گويي بس كن وازاين حرفها نزن،اما مجبورم از توبپرسم:چطور تحمل نمودي لحظه شهادت بسيجياني كه فرياد عطش عطش آنها بلند بود؟

                                                         

آي شلمچه!

با توام،باتو اي قتلگاه خونين كربلاي ايران،با تو كه سالها صداي غرش هواپيما وانفجار گلوله ها خواب را ازچشم توگرفته بود.باتوام باتويي كه دلي پرازغم وچشمي پرازاشك داري .تويي كه سالهاگل لبخندبرچهره ات نشست.

مي خواهم چند كلمه اي خودماني با تو درددل كنم.اما مي ترسم سكوت غمبارت را بشكنم وخلوت چندين ساله ات رابر هم بزنم وداغ  زخمهايت راتاره كنم ولي چه كنم.آخر،آدم در كنار توبيايد ودرددل نكند،مي شود؟اما اين را نيزباوركن اينها را كه مي نويسم يك ذره ازآن چيزهايي است كه تصميم داشتم با تو در ميان بگذارم آخرمي داني وقتي دركنار توقرار گرفتم تاب حرف زدن برايم نماند و هيچ چيز يادم نماند،اما شلمچه!

توازخيليها به لحظه هاي عروج بسياري ازشهدا نزديكتربودي،بگوآن لحظه هابربچه هاچگونه گذشت؟تواصلاً بگو وقتي قطرات خون بچه هاي بسيجي برريگهاي داغ تو مي ريخت،چطور تحمل مي كردي؟بگو حاج حسين كه دستش را قبلاًبه پيشوازفرستاده بود،وقتي پيكرسروقامتش برزمين تو افتاد آخرين جملاتي كه برزبان راند چه بود؟

نمي دانم«شاهمرادي»رابه ياد مي آوري يا نه ؟آخر چطور شاهد ريزش كوهي چون او بودي ؟مي داتم مي گويي بس كن وازاين حرفها نزن،اما مجبورم از توبپرسم:چطور تحمل نمودي لحظه شهادت بسيجياني كه فرياد عطش عطش آنها بلند بود؟

زيارتگاه عشاق!

حتماًدراين چندسال شاهدحضور مادراني بودي كه فرزندانشان در كنار توبه ميهماني خدا رفته اند،چرا لب بازنكردي به آنها بگويي كه منم ديدم فرزندانتان راكه هنگام پرواز مي گفتند:به امام بگوييد:ماحسين وارجنگيديم.

چرابه فرزندان شهداكه برخاك تو نماز می گزارند نگفتي پدرانشان چرا شهيد شده اند؟ازخواسته پدرشان براي آنها نگفتي؟آخر مي داني يكي از همين بچه هابعداز ديدارت دردفترچه خاطرات خود نوشته بود:«درشلمچه عهد بستم ،تارنده ام مطيع محض ولايت فقيه باشم ».آخر چرابه همه بچه هاي شهدانگفتي هدف پدرشان نيز چيزي جز اين نبود.

سكوي پرواز شهيدان!

حتماًبه خواهران شهداگفته اي زينب بودن يعني چه؟

سرزمين پروبال شكسته!

مي دانم خاطرات چندين ساله ات را زنده نمودم،اما ما با ياد همين خاطرات وياد همسنگران شهيدمان زنده ايم،راستي مگرتوغير از اين چيزي سراغ داري؟

شلمچه عزيز!

آنچه كه آمد بهانه اي براي گفت وگويي هرچند كوتاه با توبود والا همه مي دانيم كه تو وظيفه خودراانجام داده اي.فقط يك نكته را يادآور شوم كه اين نكته را به همه گوشزد ك نوبه همه بگو كه اگر از كربلاي حسين(ع) درس عبرت نگرفتند لااقل ازكربلاي ايران درس عبرت بگيرندوگرنه:«حسين بن علي»هابه مسلخ شهادت مي روند. 

 

 

نوشته شده توسط جانمراد احمدی در 17:17 |  لینک ثابت   •